
هیچی از اون لحظه یادم نمونده....از مادرم....از اون روزی که رسیدم به کرمانشاه لعنتی...اعلامیه بود...پارچه ی سیاه...خدایا بسه...به پات میفتم...دیگه کافیه...ببین چیزی ازم نمونده....مامان چقدر دلتنگت بودم...چرا خواستی برم؟چرا خواستی نباشم؟؟؟؟بیا ببین و ب...
ادامه مطلب