هیچی از اون لحظه یادم نمونده....از مادرم....از اون روزی که رسیدم به کرمانشاه لعنتی...اعلامیه بود...پارچه ی سیاه...خدایا بسه...به پات میفتم...دیگه کافیه...ببین چیزی ازم نمونده....
مامان چقدر دلتنگت بودم...چرا خواستی برم؟چرا خواستی نباشم؟؟؟؟بیا ببین و بشنو چیا بهم میگن... ببین چطور تهمت میزنن...من که گفتم نمیرم....من که گفتم نمیخوام برم....همش اصرار کردی....اصرار و اصرار....
حالا کجااااااایی؟من کجااام؟؟؟
ببین سر بهنام هیچ بلایی نیومد
اما منو ببین...داغونم مامان...بهت بدجور احتیاج دارم...خدایا یا منو یادت رفته یا از زجر کشیدنم خوشحالی....کدومش خدایا؟
چیکار کردم که این همه بدشانسی و بدبختی سزاشه؟؟؟؟
بسه دیگهههههههه
غریبه ی پنج سال پیش......
ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: مامانمبازم, نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 19:39