به حرفاش گوش میدم و با چشمای بسته ، دست روی زخمی که از شکسته شدن ابروم درست شده میکشم...
درد میکنه و سوز میده اما دست بردار نیستم و باز کارمو تکرار میکنم...
بجای چین بین ابروهام و اخم ، لبم به خنده لج میشه!
میگه : اگه من نبودم ، معلوم نبود چی به سرت میاد!!
زیر لب اما طوری که بشنوه میگم : مشکل من همین بودنته!!
با همون چشمای بسته میتونم کلافگی و تعجبش رو ببینم!
صدای نفساش عصبی میشه اما حرفی نمیزنه...
احتمالا ترجیح داده که سکوت کنه تا شاید من سر عقل بیام...
چه خیال خااااااامی
غریبه ی پنج سال پیش......ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23