خرید بک لینک
نقطه سر خط

از آخرین نوشته هام مدت زیادی میگذره ، سرم پر از اتفاق و دلم پر از حرفه اما نه زبونم یاری میکنه واسه گفتن و نه دستم واسه نوشتن....

البته نبود اونی که بفهمه هم بی تاثیر نیست!

فقط همین که روزای عجیبی رو میگذرونم....

روزایی که تمومی نداره

+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۹/۰۷ساعت 1:49&nbsp توسط شیرین |

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 18:51

یه کوچولو تقلب!

حال طرح کشیدن رو نداشتم ، سراغ یکی از طرحهای عماد خان رفتم ، فکر کنم واسه ۲۵ سال پیش باشه...

خواستم یه کوچولو دید بزنم اما برآیند کار ، کپی برابر اصل شد :)))))

یعنی اگه کاربن میزاشتم و دور گیری میکردم والا که کار شریف تری بود!!

و اما در نهایت به خودم احسنت و خسته نباشید گفتم!!

پ.ن: واقعا هنر بخرج دادم

+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۱۱/۰۱ساعت 0:46&nbsp توسط شیرین |

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 18:51

به حرفاش گوش میدم و با چشمای بسته ، دست روی زخمی که از شکسته شدن ابروم درست شده میکشم...درد میکنه و سوز میده اما دست بردار نیستم و باز کارمو تکرار میکنم...بجای چین بین ابروهام و اخم ، لبم به خنده لج میشه!میگه : اگه من نبودم ، معلوم نبود چی به سرت میاد!!زیر لب اما طوری که بشنوه میگم : مشکل من همین بودنته!!با همون چشمای بسته میتونم کلافگی و تعجبش رو ببینم!صدای نفساش عصبی میشه اما حرفی نمیزنه...احتمالا ترجیح داده که سکوت کنه تا شاید من سر عقل بیام...چه خیال خااااااامی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 22:45

حس خفگی دارم...

انگار که غم تمام دنیا روی دلم مونده...همونقدر سنگین و کز کرده...

نفسم گرفت... مثل تموم شبایی که از وحشت نفسم میگرفت...

بخدا که حاضرم جونمو بدم اما تو رو شاد ببینم...

پ.ن : دلم میخواد انقدر داد بزنم که حنجرم پاره بشه شاید اینجوری صدام به خدا رسید...

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 22:45

خیلی وقت بود که کاری به کار هم نداشتیم اما باز امروز بدقلق و بداخلاق شده و این اصلا خوب نیست چون من کاملا این روزا عصبی و کلافه م!

دلم میخواد با گلدون روی میز توی سرش یا حداقل دهنش بکوبم اما خب کاکتوسمو دوس دارم و متاسفانه یادگاریه!!

ناچار بی تفاوت به کارم ادامه میدم

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 16:54

میگه : ولی من پُزتو به دوستام میدم بهشون گفتم چقدر مَردی!

پ.ن : گاهی وقتا یه موضوع دقیقا وسط اعصاب داغونت باعث میشه از ته دلت بخندی ، مثل حرف پندار که نمیدونم تعریف بود یا تخریب

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 16:54

خاله هنوزم این اخلاقشو داره که از من استفاده ی ابزاری کنه ، حتی وقتایی که مثلا قهره!!

و زیباترین قسمت این قهر اینه که چیزایی که دوس دارمو درست میکنه و میده دست پندار که واسم بیاره

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 16:54

یادت افتادم ، تک تک عکسامونو برای بار چند هزارم نگاه میکنم ، قربون خنده هات ، تو جز مقدسات منی❤ کاش کنارم بودی بهنام ، کاش...

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 18:56

میگه : با تقدیر هیچ جوری نمیشه جنگید مگر اینکه پوستت زیادی کلفت باشه!

نگاهش سمت منه:|

****

پ.ن : از اینکه صبحانه رو دسته جمعی کنار در ورودی و روی زمین میخوریم حس خوبی دارم :)

همین قدر ساده و در دسترس

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 18:56

با هیچکس میل سخنم نیست و از این حرفا

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 18:56

بعد چند وقت فرصت شد که بیام اهواز...با چند تا از دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم ، بجز من و نارین بقیشون دو سه تا بچه دارن :)و جالب که هیچکس از زندگیش راضی نیست و همشون مچ همسر گرامی رو با یکی گرفتن و این واقعا وحشتناکه!وحشتناک تر اینکه هیچکدوم قیافه ی خودشون رو ندارن ، همه عمل و بوتاکس و ژل و....از عنوان هایی که با اون همسرشون رو سیو کرده بودن هم نگم بهترهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 19:54

هوا بهاریه و ساحلی شلوغه...

حال و هوای اهواز شب و روز نداره ، همیشه زنده س

گاهی اصلا دلم نمیخواد صبح بشه...

ظاهرا حواسم به حرفای نارینه اما سرم پُر از حرفاشه ، نمیتونم نگرانش نباشم...

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 19:54

زیباترین قسمت زندگیم اینه که : به حضور کسی نیازی ندارم!

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 19:54

هی... من هنوزم همونم بدون تغییر فقط کمی سرتق تر!

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 18:54

میدونم که از سرما صورتم بی روح شده و بینیم سرخ اما عاشق این هوام...

از اینکه موهام با همین هوا خشک بشه لذت میبرم...

سرم درد میکنه و درگیر اینم که این قناصیرو کجای طرح بندازم که هم ازش استفاده بشه و هم دیده نشه!

فکرم زیاده و ایده ای ندارم...

برچسب: نویسنده: نگار رضاپور تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 18:54

صفحه بندی