کاش میشد....

خرید بک لینک
به محض اینکه پام به سربندر رسید فقط رفتم و طرح ها رو دادم...هر چقدر بحرینی اصرار کرد واسه ادامه ی کار قبول نکردم...بنده ی خدا فکر میکرد جای دیگه بهم پیشنهاد بهتری دادن...خلاصه بهش گفتم کلا قصد کار کردنو ندارم...

رفتم محلمون...خونمونو دیدم...چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود....سریع برگشتم اصفهان... باید وسایلمو جمع کنم....دلم تنها بودمو میخواد فقط

هنوز تو فکر حرفای بهروز بودم...

بی انصاف...

کاش میشد بفهمی☹☹☹☹

غریبه ی پنج سال پیش......

ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 7:33

صفحه بندی