خیلی ساله که خونه ی فرانک نیومدم ....
دلِ بودن توی خونشو ندارم اونم بعد از پسرش...
میلاد و شادان از اومدنم تعجب میکنن ، اولین باره که مهمونیه خونشو نمیپیچونم...
چشمم به پیانوی کنار هال میفته و خاطراتم زنده میشه...
راستی چند وقته که نخووندم و نرقصیدم؟؟؟ یادم نیست...
من همیشه صدام توی خونه پخش بود...با بهنام میخوندیم...
صدای مامان❤
دلم میخواست خواننده بشم!
تصویر خندهامون و مسخره بازیامون زنده میشه...
چقدر بی بهانه میرقصیدم و چقدر بابت شافل سرزنش میشدم ، مامان میگفت یه کم دخترونه باش!!
دیوونگیامو دوس داشتم...
نگاهمو ازش میگیرم و پرت میشم به سالای دور...
حواسم به هیچکس نیست
غریبه ی پنج سال پیش......ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48