سومین فنجون قهوه رو سر میکشم و به حرفای خانومِ نمازی گوش میدم ، میگه همکار جدیده ازت خوشش نمیاد! انگار که واسه من مهم باشه...
نوشین ته فنجون رو با دقت نگاه میکنه و دنبال یه اتفاقه انگار!! نگاهم به نوشینه و طرف صحبتم خانوم نمازی...
میخندم و میگم : عادیه ، معمولا بیشتر خانوما از من بدشون میاد...
شیشه ی عینکش رو تمیز میکنه و کنار دستش میزاره و ادامه میده : منم اولا ازت بدم میومد...
رک بودنشو دوس دارم ؛ میگم : میدونم اینو...
تعجب نمیکنه و ادامه میده : ولی کم کم فهمیدم اصلا اون چیزی که نشون میدی نیستی...بعدها دوس داشتم مثل تو باشم...
نوشین وسط حرفاش میپره و میگه : نه که تحفه س!!
صدای خندمون کافه رو پُر میکنه...
غریبه ی پنج سال پیش......ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41