از سرکار مستقیم اومدم اینجا ، اتاق بهنام رو به پندار دادن!
از این موضوع ناراحت نیستم اما خوشحالم نشدم ، اصرار داره که برم و چیدمان اتاقشو ببینم اما من دلش رو ندارم...
نگار فکر میکنه که دلخور شدم ، اینو از آسمون ریسمون بافتنش میفهمم و همین باعث شد که به خودم بیام...
آخه ناخواسته حالم گرفته شد و اخم کرده بودم...
میدونی چیه؟ شاید از نظر بقیه دیوونگی باشه اما صدای بهنام و عطرش هنوزم توی اون اتاقه...
عطر آدمایی که نیستن واقعا دیوونه کننده س...
نمیخوام توی ذوقش بزنم اما خب به بهانه ی خستگی پیچوندمش ، آرمین اما خیلی عاقل تر از بقیه س ، نگاهمو میشناسه و فهمید منظورم رو ، به بهانه ی برنامه ی گوشیش کلا بحثو عوض کرد تونست پندار رو سرگرمش کنه!!
****
پناه میبرم به اتاق خودم اما قلبم تند میزنه...
دقیقا نمیدونم چه مرگم شده!
غریبه ی پنج سال پیش......ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 49