سعی میکنم با فرانک حرف بزنم و متقاعدش کنم ، اون رگ خواب خاله دستشه ، اما تیرم به سنگ میخوره چون فرانک از خاله بدتره...
مدام بهانه میاره و اسم میاره و آه و ناله میکنه...
میگه نمیبخشه و حلالم نمیکنه ، میگه یه تو موندی...
میگه دنبال شر هستی...
من اما حرف خودمو میزنم....
اینبار تمومه
غریبه ی پنج سال پیش......ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45