اون روز نحس...۱۷ شهریور لعنتی...نمیدونم چرا وقتی فهمیدم هستی نیومدم...اینکه ازت عصبی بودم جدا و حرفایی که لایقش نبودم هم جدا....باعث شد تصمیم آنی بگیرم....واسه من که تمام این سالها آرزوم همچین لحظه ای بود....فکر نمیکردم اینجور شه...هیچوقتم نمیخواستم ... خدایا خودت که خبر داری و داشتی از دلِ من....این بار نه انصاف بود و نه حقم بود....
من شدم یه دروغگویه به تمام معنا....کسی که سرگرمی نداره ....
با کدوم انصافت اینو گفتی؟؟؟؟ هیچوقت شد بفهمی من عاشقتم؟؟؟ من که تموم عالم و آدمو از وجودت باخبر کردم شدم دروغگو...خسته شدی و من خسته ت کردم...
باور کن هنوزم باور نمیکنم اما .......
بیخیال....
غریبه ی پنج سال پیش......ما را در سایت غریبه ی پنج سال پیش... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112