نچسب !
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/3 | ساعت: 1:25
با ژستِ خاصِ همیشگیش از پله ها میاد پایین...از نوع نگاهش میفهمم که میخواد بهم حالی کنه حواسش سمت منه...دست چپش توی جیب شلوارشه وبا دست دیگه ش با بقیه دست میده...گاهی خوش و بش میکنه و گاهی تشکر از حضور مهمونا...اینکه پسر خیلی همه چی تمامیه رو منکر نمیشم اما فاز جذاب بودن و دلبر بودنشو درک نمیکنم...با...
شاید هفتمی!
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/3 | ساعت: 1:25
امشب همه چیز خوب بود ، بجز نبودن اونایی که دلم میخواست باشن...میدونم که حالمو درک میکنه ، میدونم که سعی میکرد حواسم پرت بشه اما اونم خوب میدونست که موفق نمیشه...میدونست که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه حواس منو از خاطراتم پرت کنه...خیلی وقته که اینجا نیومدم...امشب ولی دلم خواست تنها باشم...تنهاتر از بقیه...
کانون گرم خونواده و این صحبتا!!
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/3 | ساعت: 1:25
مدتهاست که جو خونه ساکت و آرومه...دیگه از اون دعواها و بیداد کردنای چندسال پیش خبری نیست...البته بعد از اون غوغای آخر و ردیف شدن موضوع...حالا راحت ترم...این وسط گاهی خاله به اسم دلسوزی نصیحت میکنه و گاهی هم خانومای فامیل به اسم دلسوزی ، آتیش بیار معرکه میشن...اما جدی میخوام به آینده فکر کنم!!Adblock...
آخراشه
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/16 | ساعت: 13:02
سعی میکنم با فرانک حرف بزنم و متقاعدش کنم ، اون رگ خواب خاله دستشه ، اما تیرم به سنگ میخوره چون فرانک از خاله بدتره...مدام بهانه میاره و اسم میاره و آه و ناله میکنه...میگه نمیبخشه و حلالم نمیکنه ، میگه یه تو موندی...میگه دنبال شر هستی...من اما حرف خودمو میزنم....اینبار تمومهAdblock test (Why?)
بوسیدنی
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/16 | ساعت: 13:02
روبروش میشینم و دستاشو میگیرم ، اولین باره که روی دستاش بوسه میزنم...نگام میکنه و چشماش اشکی میشه...میگه : فرح نه خودش عاقبت بخیر شد نه شوهر و بچه هاش...لبخند میزنم و میگم : خدا خواسته حتما...مظلوم نگام میکنه و میگه : تو نباشی همه چی بهم میریزه باز...از دلنگرانیاش میگه....از دلواپسیاش...از اتفاقایی ...
این قصه سر دراز دارد....
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/16 | ساعت: 13:02
حدس خاله درست از آب در اومد.... اخمالو و با ژست کار بلد و دست به کمر وسط آشپزخونه نگام میکنه... شونه بالا میندازم و میرم
دلیلی برای نَمُردن شدی...
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/26 | ساعت: 12:01
با تک تک آهنگاش خاطراتم زنده میشه...همه رو باهاش همصدا میشم و میخوونم...ولی این ترانه ش از بهشته❤قابلیت اینو دارم که ۲۴ ساعت شبانه روز رو فقط داریوش گوش بدم...صداش یهو جون میشه و بهم حس خوب میده...شاید چون یه بخش از روزمرگیام مرور گذشته س و صداش منو میبره به همون روزا....Adblock test (Why?)
برای من هنوزم هستی...
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/26 | ساعت: 12:01
از سرکار مستقیم اومدم اینجا ، اتاق بهنام رو به پندار دادن!از این موضوع ناراحت نیستم اما خوشحالم نشدم ، اصرار داره که برم و چیدمان اتاقشو ببینم اما من دلش رو ندارم...نگار فکر میکنه که دلخور شدم ، اینو از آسمون ریسمون بافتنش میفهمم و همین باعث شد که به خودم بیام...آخه ناخواسته حالم گرفته شد و اخم کرده...
خونش حلالِ
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/26 | ساعت: 12:01
دیر کرده و نگرانش میشم...به گوشیش زنگ میزنم اما صداش از آشپز خونه میاد ، طبق معمول جاش گذاشته! از اسمی که شمارمو باهاش ذخیره کرده جا میخورم...قبلا " دخترم" بود ، حالا شده " شهرآشوب"...انصافا یه بخش از دیوونگی رو به خودش رفتم ولی زیر بار نمیره:|منتظرم بیاد خونه...****پ.ن: خیلی خیلی سال پیش اولین بار ...
حالِ خوب
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/20 | ساعت: 22:50
روز جالبی رو پشت سر گذاشتم ، خوشحالم از اینکه تونستم یه طرح متفاوت ارائه بدم و خوشحال تر که باراد ضایع شد ، میگفت صد تا ایراد داره و قیافشو کج میکرد...خدا رو شکر که وقتی فکس اومد ، بدجور توی ذوقش خورد...از طرفی هم از شرکت تهران بهم پیشنهاد کار دادن و این موضوع اصلا واسش قابل درک نبود...میخواست پیوست...
فال
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/20 | ساعت: 22:50
سومین فنجون قهوه رو سر میکشم و به حرفای خانومِ نمازی گوش میدم ، میگه همکار جدیده ازت خوشش نمیاد! انگار که واسه من مهم باشه...نوشین ته فنجون رو با دقت نگاه میکنه و دنبال یه اتفاقه انگار!! نگاهم به نوشینه و طرف صحبتم خانوم نمازی...میخندم و میگم : عادیه ، معمولا بیشتر خانوما از من بدشون میاد...شیشه ی ع...
پیانو
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/20 | ساعت: 22:50
خیلی ساله که خونه ی فرانک نیومدم ....دلِ بودن توی خونشو ندارم اونم بعد از پسرش...میلاد و شادان از اومدنم تعجب میکنن ، اولین باره که مهمونیه خونشو نمیپیچونم...چشمم به پیانوی کنار هال میفته و خاطراتم زنده میشه...راستی چند وقته که نخووندم و نرقصیدم؟؟؟ یادم نیست...من همیشه صدام توی خونه پخش بود...با بهن...
دوست
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/15 | ساعت: 14:42
روزم رو با حرفای شیرین و ذوق بردیا شروع کردم ، نارین از پنجشنبه بردیا رو آورده پیش خودش...و من برای هزارمین بار ازش بخاطر محبت زیادش تشکر میکنم و در جوابش فقط صدای خنده های کوتاه نارین و حرفای همیشگیش رو شنیدم...خوبه که اهل تعارف نیست و کاراش همه دلیه...عوضش من بجاش یه متن بلند بالا رو دارم ترجمه می...
دلم نیومد!
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/15 | ساعت: 14:42
نشد که از باشگاه بزنم.... برنامه ی کاریمو عوض کردم ، جای اینکه از باشگاه بزنم ، از مهونیا و دورهمیا زدم
؟
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/15 | ساعت: 14:42
چی شد که یهو دور شدی و خبری ازت نشد؟؟ مدام بهش فکر میکنم!
کمیسیون پزشکی....
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/6 | ساعت: 21:44
امروز جواب آزمایشا اومد.... کمیسیون پزشکی تشکیل شد و تصمیمی که گرفته شد فقط حال منو بدتر کرد...داغووووووونم خدایاااااااااا... داغوونتر از هر وقتیتموم میشه همه چی.....خلااااااااااص
کابوس یعنی وجود تو...
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/6 | ساعت: 21:44
مثل یه کابوسی که هم میترسم از تعبیرش هم میترسم از بیدار شدن از خواب... کاش وجود نداشتی
روزهای بی تو...
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/6 | ساعت: 21:44
میدونی چیه؟ اینجا پر شده از خاطرات قدیمی....پر از یادگاری....پر از جایه خالیتون....... نبودنتون هنوزم سخته....توانی واسه تحملش ندارم....من یه نفرم با یه حجم چندین ساله ی خاطرات...نابود شدم اما لبخند میزنم ...میدونی چرا؟چون دلم نمیخواد غصه ی منو بخورین...که بگین هنوزم میخنده....ناراحتم نباشین... دلم ...
چهل روز....
◷
تاریخ انتشار: 1396/10/4 | ساعت: 12:41
چهل روز.... چهل روز از نبودنت میگذره...چهل روز شد که نیستی ولی من هر روز سرمزارت به این فکر میکنم که مگه میشه زیر این همه خاک بهنام باشه؟مگه میشه من تنها کسیو که داشتم از دست داده باشم؟لعنت به تمام روزایی که قراره بی تو باشه....بهنام خیلی دلم واست تنگ شده .... + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۰۳ساعت 16:35&nbs...
منطق....
◷
تاریخ انتشار: 1396/8/27 | ساعت: 7:33
آدما همیشه فکر میکنن که خیلی منطقین....همه ی اتفاقا رو میندازن گرون قسمت و خدا و روزگار... خیلی از اتفاقا واقعا اتفاقی پیش میاد...خیلی وقتام شانس با آدم یار نیست...خدا با هیچکی دشمن نیست ....شاید بهتره اون لحظه و اون روز به چیزی که خواست ما بوده نرسی